گلهاي ياس اثر هوشنگ ابتهاج
دوش،آن رشته هاي ياس،كه بود
خفته بر سينۀ دل انگيزت،
راست گفتي كه آرزوي منست
كه چنان گشته گردن آويزت.
با چه لبخندهاي نازآلود،
با چه شيرين نگاه شورانگيز،
بازكردي ز گردن و ،دادي
به من آن ياسهاي عطرآميز!
بوسه دادم بسي به ياد تواش:
دلم از دست رفت و مست شدم.
آن چنانش به شوق بوييدم
كه به بوي خوشش زدست شدم.
دوش،تا وقت بامداد،مرا
گل تو در كنار بالين بود.
در برمن بخفت و عطر افشاند،
بسترم،تا به صبح،مشكين بود.
به شگفت آمدم كه:اين همه بوي
ز گلي اين چنين،عجب باشد!
حيرتم زد كه:راز اين گل چيست؟
كه چنين از آن طرب باشم!...
آه،دانستم،-اي شكوفۀ ناز!-
راز اين بوي مستي آميزت:
كاندر آن رشته،بود پيچيده
تاري از گيسوي دلاويزت!...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 2:20 توسط محمد کرمی
|