دوش،آن رشته هاي ياس،كه بود

خفته بر سينۀ دل انگيزت،

راست گفتي كه آرزوي منست

كه چنان گشته گردن آويزت.

 

با چه لبخندهاي نازآلود،

با چه شيرين نگاه شورانگيز،

بازكردي ز گردن و ،دادي

به من آن ياسهاي عطرآميز!

 

بوسه دادم بسي به ياد تواش:

دلم از دست رفت و مست شدم.

آن چنانش به شوق بوييدم

كه به بوي خوشش زدست شدم.

 

دوش،تا وقت بامداد،مرا

گل تو در كنار بالين بود.

در برمن بخفت و عطر افشاند،

بسترم،تا به صبح،مشكين بود.

 

به شگفت آمدم كه:اين همه بوي

ز گلي اين چنين،عجب باشد!

حيرتم زد كه:راز اين گل چيست؟

كه چنين از آن طرب باشم!...

 

آه،دانستم،-اي شكوفۀ ناز!-

راز اين بوي مستي آميزت:

كاندر آن رشته،بود پيچيده

تاري از گيسوي دلاويزت!...